العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
101
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
رفتم و شنيدم ميفرمود : بسندى از پدرانش تا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود على و خاندانش همان پيروزمندانند ، سپس با من وداع كرد كه برود ، گفتم : رحمك اللَّه اگر خواهى نامت را به من بگو گفت ، من ظبيان بن عامرم . 118 - از مفضل كه بدرياى خزر سوار شديم و بسيار دور نشده بوديم كه كشتى ما در لجهاى افتاد و باد شمال يك ماه راه آن را بميان دريا كشاند و كشتى شكست و من و مردى از قريش به يك جزيره افتاديم كه در آن همدمى نبود ، و بطمع زندگى بوديم و بر سر درهاى رسيديم و ناگاه شيخى بود كه بدرخت بزرگى تكيه زده ، و چون ما را ديد جنبيد و به سمت ما آمد ، و از او هراس كرديم و نزد او رفتيم و سلام كرديم و با او همدم شديم و در برش نشستيم . گفت داستان شما چيست ؟ به او گزارش داديم ، خنديد و گفت پاى آدميزاده هرگز به اين سرزمين نرسيده جز شما دو تا ، شما كيستيد ؟ گفتيم از عرب گفت پدر و مادرم قربان عرب از كدام عشيرهء عربيد ؟ گفتم : من از خزاعه هستم و يارم از قريش ، گفت پدر و مادرم قربان قريش و احمد قريش ، اى برادر خزاعه چه كسى سروده : گويا نبوده ميان حجون تا صفا * همدمى و كسى در مكه داستان شب نگفت گفتم : حارث بن مصاص جرهمى گفت : گويندهاش همانست گفت عبد المطلب بن هاشم فرزند آورده ؟ گفتم : كجائى خدا رحمتت كند ، گفت : زمانى را بينم كه روزگارش نزديك است ، آيا پسرش عبد اللّه فرزند آورده گفتم ، تو از مردهها پرسش ميكنى ، سپس گفت : پسرش محمّد رهبر چونست ؟ گفتم : رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله 40 سال است كه مرده ، يك ناله زد كه گمان برديم جانش درآمد و كوچك شد به اندازه يك جوجه و ميسرود . و چه بسيار اميدوارى كه باميدش نرسيد * و چه بسا آرزومندى كه آرزويش بر باد رفت و شروع بناله و گريه كرد تا ريشش از اشكش تر شد و ما هم از گريه گريستيم